X
تبلیغات
گل ادب (literature's flower)

نگاهی به زندگی

دوشنبه 1392/02/23

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود “هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم” این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت

پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود “اوکی امروز دم اسبی میبندم” همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد،ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! هر کسی داره با زندگیش میجنگه…

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1392/02/23 | 9:10 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

آقا اجازه! دروغ گفتی- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ارسال از: ا. عظیمی

یکشنبه 1392/02/22
اجازه آقا؛ می‌خواستم از طرف بچه‌های کلاس روزتان را تبریک بگویم. آقا معلم ما هر چی داریم از شما داریم. همه این گرفتاری‌ها را از شما
 
داریم. این مصیبت‌ها را از شما داریم. این غمی که داریم، این امیدی که نداریم، این نشاطی که نیست، این رخوت را از شما داریم. موضع نگیر آقا
 
معلم، این‌همه سال گفتی و شنیدیم، حالا که نمره نمی‌خواهیم و حرف، حرف دل است، شما بشنو.
 
اجازه آقا، حسن کثیف را یادت هست؟ می‌گفتی هیچ گلی نمی‌شود. می‌گفتی بهتر است ترک تحصیل کند و برود زیر دست پدرش شاگردی.
 
شده رئیس بانک، آقا شده، تمیز شده اما هنوز بو می‌دهد، بوی رشوه، بوی رابطه، بوی گند کاغذ پاره ... آخ آقا ما دلمان غش می‌رود برای بوی
 
گند کاغذ پاره... می‌میریم برای چرک کف‌دست ... آخ اگر دست‌مان به این کاغذپاره برسد.
 
آقا اجازه؛ «مجید تک‌ماده» را دیدی توی تلویزیون؟ آقا خاک بر سر ما که مجید شده رئیس دانشگاه‌مان! یادتان هست می‌گفتید با دروغ به هیچ جا
 
نمی‌رسید؟ آقا با همین دروغ شده رئیس دانشگاه... یک‌مقداری هم جعل مدرک قاطی دروغ‌هایش کرد. آقا شما با نوستراداموس نسبتی نداری؟
 
(قهقهه بچه‌های کلاس) آقا جان مادرت دیگر پیش‌گویی نکن.
 
آقا ببخشیدها، لعنت به انشای «علم بهتر است یا ثروت»! خاک بر سر ما که داستان ساختگی «چوپان دروغگو» را باور کردیم. کجای داستان
 
زندگی دروغگو بدبخت شده که شما یادمان دادید؟ دروغگو خودش گرگ است آقا، این خیانتی که در حق ما کردید را در حق این طفل‌های معصوم نکنید.
 
اجازه بدهید همه گرگ باشیم، نه عده‌ای گوسفند که خوراک‌ گرگ‌ها. نباید ناامیدتان کنم آقا، اما نهایت تلاش‌تان همین گوسفندی‌ست که جلوی شماست.
 
اجازه آقا، ما بریدیم... کجا را نگاه می‌کنی آقا، از زندگی بریدیم. چه تبریکی، چه کشکی، چه روز معلمی؟ دلت خوش است توام
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1392/02/22 | 11:12 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مثنوی طنزگونه درباره نمایشگاه کتاب - - - - - - - - - - - - - سرودۀ احسان الله شکراللهی

یکشنبه 1392/02/22
ماه اردیبهشت شد نزدیک 
گفت باید به عالمان تبریک
هست اهل کتاب ازین آگاه 
می رسد موسم نمایشگاه
ناشران از مرکّب و ساده 
می شود در نمایش آماده
چه نمایش؟ نمایش شیرین 
که کند غرفۀ خرد تزیین
خرمنی از کتاب های جدید
جمله را می توان به یک جا دید
عکس و پوستر ز چاپ های نوین
آرم هایی ز دورۀ دیرین
جلدهای شومیز و پیپر بک
دوخته با هزار دوز و کلک
جلد زرّین و نقره کوب و مسین
از همه نقطه های روی زمین
عربستان و سوریه، لبنان
کره و اندونزی و جاپان
ناشران و کتاب های وزین
از اروپا و آفریقا تا چین
چیده در روی میز ها تا اوج 
می زند علم و دانش این جا موج
شده این جا بهشت دانش و دین
قفسه، ویترین و روی زمین
عکس هایی به روی جلد کتاب 
کآورد بر لب خلایق آب
آن یکی جوجۀ برشته و سیخ
آن یکی عکس چرخ دنده و میخ
این یکی جلد ساده و بی روح
آن دگر موج بحر و کشتی نوح
این یکی عکس کفش و حبۀ قند
که کتابی ست موجب لبخند
آن یکی عکس خون و دشنه و زخم
متناسب برای حالت اخم
آن یکی ساحل و افق پیدا
متناسب به عاشق شیدا
آن یکی جبه ای و دستاری
که به طلاب می خورد، باری
الغرض یادکرد این ایام
اهل قرطاس را کند خوش کام
یادم افتاد یک حکایت ناب
در همین رابطه: خرید کتاب
که برایم رفیق آقایی
شرح داده! حبیب بابایی
که کسی موسم نمایشگاه 
تا شد از فرصت کمش آگاه
اسب خود را نمود آقا، زین 
که همان روزهای آغازین
خویش را چون برید بنماید
برود تا خرید بنماید
شد مرخص دو روز از سر کار
ناگهان شد غمش به دل آوار
که ندارد ریالی اندر جیب
چه توان کرد پس بدین ترتیب
فکر بکری به ذهن خویش آورد 
قلک بچه را به پیش آورد
ناگهان سوخت عمق وجدانش
بود نزدیک در رود جانش
که چرا دست را دراز نمود 
به پس انداز قصد آز نمود
بعد خود را نمود یک توجیه
عقلا راست منطقش تنبیه
بهترین یاور و رفیق، کتاب
جمله های خوش و رقیق، کتاب
مونس لحظه های تنهایی
می دهد بچه حق به بابایی
دل شود نرم با زبان ظریف
طفل باشد طرف و یا که حریف
بهترین جا برای خرج ریال
این کتاب است ویژه در امسال
که گرانی نموده بس بیداد
که به عیوق می رسد فریاد
عاقبت شد شکسته آن قلک
خواجه عازم ز جانب قلهک
فصل اردیبهشت و بزم کتاب
اشتها شعله ور به عطر کباب
شاه داماد و حجله ای بر پا
نو عروسی چو باده در مينا
اول صبح خواجه آن جا بود
شوق در خنده اش هویدا بود
تا بیایند ناشران به درون
پرسه ای زد رفیق ما بیرون
بود بر پا بساط دست فروش
به خلایق گشودشان آغوش
بستنی و لواشک و پسته
همه در بسته های سربسته
چایی و آبنبات و شیرینی
جانماز و وسایل دینی
آینه، شانه، قیچی و آلبوم
جوجه، خرگوش، بلبل و قاقم
خط کش و شابلون و نوشت افزار
پیچ گوشتی و انبر و آچار
کیف و کفش و کلاه آفتابی
ساعت راستین زیرآبی
عینکِ آفتابی و ساده
نصف قیمت، تمام آماده
الغرض! خواجه حریص کتاب
چند کالا خرید محض ثواب
طفل و پیرزن عصا در دست
کرد او را ز عطر خدمت مست
جنسی از این و آن خرید آخر
ماند در گل چنان که در گل خر
یک گل از باغ عالمان نخرید
خار غم آخرش به سینه خلید
نشده از لقای شیرین مست
که کلنگش به فرق سر بشکست
مانده مبهوت حسرت و افسوس
که نگه داشت پیش پا اتوبوس
گرو هفت بوده او را هشت
دست از پا درازتر برگشت

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1392/02/22 | 11:8 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

اشعاری نغز -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ارسال از: پ. ک

یکشنبه 1392/02/22
به روزگار جوانی خوش است کوشیدن
چرا که خوشتر از این وقت ، روزگار نیست 
   تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان                 
خزان گلشن مارا دگر بهار نیست   
پروین اعتصامی

دلی را که سرمایه زندگی است 
به تلخی سپردن نه فرخندگی است 
جهان از پی شادی و دلخوشی است 
نه از بهر بیداد و محنت کشی است
بیا تا نشینیم و شادی کنیم 
دمی در جهان یک قبادی کنیم
نظامی

چنین گفت خرم دلی رهنمای 
که شادی گزین زین سپنجی سرای
سراینده باش و فزاینده باش 
شب و روز به آرامش و خنده باش
فردوسی

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1392/02/22 | 11:5 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

لیلی و مجنون-------------------------------------------------------- ارسال از: پ. ک

یکشنبه 1392/02/22
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1392/02/22 | 11:3 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

رمز پروانگی - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - سروده ی: فاطمه مرادزاده

چهارشنبه 1392/01/28

من شاهدم،شاهدآواره شدن
شاهددیوونگی،به عشق مبتلاشدن

توی گرداب زمونه،هیشکی سالم نمی مونه
مگه به شرطی که اونم،مثه یه گرداب بمونه

ولی راهش این چیزانیست
رسم زندگی فنانیست

عشق واقعی هوس نیست
رمزآزادی قفس نیست

توی پیله ای که کرمی،تنهاباخودش نشسته
توبگوچی میشه که اون،نمیشه یه لحظه خسته

واسه پروانه شدن؟نه!‏
واسه قهرمان شدن؟نه!‏

اون میخوادبگه که خواستن،میتونه تونستن باشه
حس آزادی ورفتن،میتونه امیده هرکس،براعاشقی تمام شه

توی بن بست محبت
توی بی کسی وغربت

بیابازیه امتحان کن
خداروباعشق صداکن

بیاورفیقه راه شو
توی بیراهه سراب شو

قفل پیله تو،توبشکن
هرچی سده،هرچی بنده،همه روبزن توبشکن

خداهم بادستای باز
میده بت دوبال پرواز

نه فقط واسه رهیدن
بلکه باخداپریدن
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1392/01/28 | 12:0 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

خواستن و توانستن - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - از: ف. اخلاقی

چهارشنبه 1392/01/28
اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال.وعاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستن تنها نباشند-تو از کوله بار خویش ناله می کردی ومن شاید کمر شکسته ترین بودم-وماکلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم-من بی گمان دوباره دیدن تو را ارزو می کردم وتو هرگز ندیدن مرا/ انگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت؟
هنرمند واقعی به این نمی اندیشد که هنر او چه اینده ای خواهد داشت هنر او با شور عاشقانه به هر سو خواهد تراوید.
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1392/01/28 | 11:40 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

صبح ها - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - نویسنده: ف. اخلاقی

چهارشنبه 1392/01/28
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1392/01/28 | 11:39 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

بدون شرح - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - نوشته ف. اخلاقی

چهارشنبه 1392/01/28
(نیلوفری را بوسیدم گریست و مروارید اشکهایش پوست خشک مرا زنده کرد.)
عشق زندگی بخش و هنر زندگی ساز است! هنرت را می ستایم : هنر عاشقی و هنر نوشتنت را. تلفیق عشق بامحبت هنری روح پروراست.
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1392/01/28 | 11:38 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

اگه عشق نبود... - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - نویسنده: حدیث

چهارشنبه 1392/01/28
.اگه عشق نبود آدمها بازم بهانه ای برای شکستن قلبها پیدا میکردن و خدا هم بهانه ای برا قهر با دله آدمها.بنظرم عشق رو ما آدمها تبدیل به نفرت انگیزترین واژه کردیم که حتی خودمونم ازش فراری هستیم دیگه قداستی نداره که بخواد تو قلب آدم باشه.شاید بی رحم ترین موجودی که خدا آفریده ما هستیم.چه اصراریه که ثابت کنیم به دروغ که عاشق هم هستیم وقتی دلهامون به حرفمون میخندن.
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1392/01/28 | 11:35 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

معرفی شاعران جوان معاصر

شنبه 1392/01/24
شاعراان جوانی که دوست دارند از طریق این وبلاگ خود و آثارشان معرفی شوند می توانند با ما از طریق نظر خواهی پایان مطالب هر قسمت وبلاگ یا از طریق نشانی پست الکترونیک در ارتباط باشند. این وبلاگ متعلق به ادب دوستان و همه ی کسانی است که در تعالی ادبیات زیبای فارسی تلاش می کنند. به امید رسیدن به اوج ادب در زبان فارسی منتظر دوستان و مطالب زیبایشان هستیم
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1392/01/24 | 10:23 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نثر شاعرانه ------------------------------------------------------- از حدیث نرموسی

دوشنبه 1392/01/19

  عشقه ها تار میزنند،سدر میرقصد و میبینم که قامت یک یاس شکسته زیر بار سنگین

  انتقام.من همه ی شهر را گشته ام گونه های ترک خورده ام هزار بار کویر را به

  خود دیده اند.نجواهایه دلم خاموش شده و پیرهن تنهایی ام این روزها عجیب اندازه

  ی غصه هایم شده.قلب کوچکم گریه میکند و بهانه قمری را میگیرد،پنجره ی کوچکی

  باز میشود و باران تندی به صورتم میخورد،بهار است ولی در سرزمین گمشده ی من دی

  تازه آمده...در کنار مزرعه سیلی آفتابگردان مرا به یاد داغ روزهای دلتنگی

  میاندازد این روزها حتی مترسک هم از دوستی با گنجشک ها لذت نمیبرد..چه شده .

  چه بر سر دنیای خدا آمده،ما چه کرده ایم که حتی اشکها هم به صورتمان غریبی

  میکنند،نمی آیند نمیبارند...معشوق من کجا رفته راهی کدام سرزمین شده ..من کجا

  به او میرسم.شاخه ی سیبی تکانی میخورد و نور خورشید از لابه لایش قد

  میکشد،ابرها می آیند و با قساوت آفتاب را شکست میدهند.من تهی شده از عشق روی

  تپه بلندی آمده ام.روبهرویم همه تماشا برفی است..سرد..غمگین..بافتنی ام را

  محکمتر میکنم و سوار بر قایق میشوم ماهی ها به خواب رفته اندو پاروهای ترک

  خورده جان خود را دربازی آب از دست داده اند.نیلوفری را بوسیدم ،گریست و

  مروارید اشکهایش پوست خشک مرا زنده کرد.دنیا را فراموش کرده ام تا نگاه میکنم

  سکوت میبینم..پسرک دهقان آمده آب بردارد از این برکه آهسته آواز میخواند و من

  نمیدانم چرا اکنون می گریم...پیراهنش پوسیده و چهری مردانه ای دارد از من

  میپرسد چه فصلی است و من جوابش را بهار میدهم.خنده ای میکند و لبهای ترک خورده

  اش هوس را در دلم میاندازد..یاد معشوق میافتم واز او رو میگرداند

  دلم..میرود..قصه ی دلدادگی ام را به برکه گفته ام میداند که این روزها سوگوارم

  و برایم هرروز هزار سال میگذرد...گیلاس ترشی میخورم ،یخ زده از سرمای دلم مزه

  ی غریبی می دهد..خداوند من پوسیده شده ام ..برای پیکر بی جان من تابوتی بساز و

  مرا در گور فراموشی بیانداز.من از روزهای تلخ خزان بیزارم من در زمان مرده ام

  ..کتاب تو در قلبم جان داده

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1392/01/19 | 15:29 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دو قانون برای تسلط بر اعصاب

دوشنبه 1392/01/19

1-      هر وقت موضوعي شما را ناراحت كرد 50 سال در ذهنتان به جلو برويد و در اون زمان خيالي، بررسي كنيد كه آيا اون موضوع 50 سال پيش، ارزش  اون همه ناراحتي را داشت؟

2-هر وقت از دست کسی ناراحت شدی فقط یه لحظه ، یه لحظه به نبودنش فکر کن...!

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1392/01/19 | 15:7 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

آموزش درست صحبت کردن

دوشنبه 1392/01/19
درست صحبت کردن یکی از اهداف کتابهای درسی فارسی دوره ی راهنمایی است که متاسفانه هیچ معلمی به تدریس آن نمی پردازد. برای این کار باید لحن های زبان فارسی را در جمله و انواع ادبی شناخت و همچنین از زیر و بم صدا برای القای درست جملات که ما با توجه به عواطف و احساساتمان بیان می کنیم استفاده کرد.

دو کتاب به کسانی که مایل به درست صحبت کردن هستند پیشنهاد می کنم:

۱- پرورش بیان و صدای هنرپیشه

۲- روش های آموزش خواندن (لوح زرین)

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1392/01/19 | 14:53 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

اگر....

دوشنبه 1392/01/19

اگر دروغ رنگ داشت؛

 

هر روز شايد؛

ده ها رنگين کمان، در دهان ما نطفه مي بست..

و بيرنگي، کمياب ترين چيزها بود..

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ويران ميکردند..

اگر به راستي، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که هميشه خواهانند؛

هميشه مي توانستند تنها نباشند..

اگر گناه وزن داشت؛

هيچ کس را توان آن نبود که قدمي بردارد؛

تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي..

و من شايد؛ کمر شکسته ترين بودم..

اگر غرور نبود؛

چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نميگفتند؛

و ما کلام محبت را در ميان نگاه‌هاي گهگاهمان،

جستجو نمي کرديم..

اگر ديوار نبود؛ نزديک تر بوديم؛

با اولين خميازه به خواب مي رفتيم؛

و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان، حبس نمي کرديم..

اگر خواب حقيقت داشت؛

هميشه خواب بوديم..

هيچ رنجي، بدون گنج نبود؛

ولي گنج ها شايد،

بدون رنج بودند..

اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند..

و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد؛

تا ديگران از سر جوانمردي؛

بي ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند..

اما بي گمان، صفا و سادگي مي مرد،

اگر همه ثروت داشتند..

اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند؛

و زندگي، بي ارزشترين کالا بود..

ترس نبود؛ زيبايي نبود؛ و خوبي هم شايد..

اگر عشق نبود؛

به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟

کدام لحظه ي ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟

آري... بي گمان، پيش از اينها مرده بوديم ....

اگر عشق نبود؛

اگر کينه نبود؛

قلبها تمامي حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند..

اگر خداوند؛ يک روز آرزوي انسان را برآورده ميکرد،

من بي گمان،

دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز

هرگز نديدن مرا..

آنگاه نميدانم،

به راستي خداوند، کداميک را مي پذيرفت؟

 

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1392/01/19 | 14:40 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

جملاتی از بزرگان

دوشنبه 1392/01/19
 ! چه خنده آور اند آن ها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند; که خود ابزار بودن آنهاست 
دکتر علی شریعتی 
معلم نفس خود وشاگرد وجدان خویش باش . ابو علی سینا 
ای بار خدا به حق هستی          شش چیز مرا مدد فرستی 
ایمان و امان و تندرستی            فتح و فرج و فراخ دستی  ابو سعید ابوالخیر
.خود را شکفته دار به هر حالتی که هست،       خونی که می خوری به دل روزگارکن  « صائب»
: سه گونه شادمانی مایه ی خوشبختی و سه گونه ی آن باعث بدبختی است
  شادی از تسلط به نفس به وسیله ی تربیت و هنر،
 شادی از گفتگو درباره فضائل دیگران و
 شادی از دوست داشتن دوستان لایق و نیک سیرت 
،مایه ی نیک بختی بوده و سود بخش است
اما شادی از مال و جاه و شکم پرستی 
.زیان آور بوده و مایه ی بدبختی است     « کنفسیویس»
.آری ، اما عشق می تواند جانشین همه ی نداشتن ها شود  
.با عشق می توان زیست ، اگر روح عشق را بشناسد  
.بادست خالی می توان جنگید ، اگر مجاهد ، باعشق مسلح باشد   «حج  «دکتر علی شریعتی 
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1392/01/19 | 13:14 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

قطعه ادبی - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - نوشته ی: حدیث نرموسی

یکشنبه 1392/01/04

بعید است که دیگر شب بوها عاشق نگاه مات و سورمه ای آسمان بشوند.نمیدانم کجایه پاییز این گونه مه گرفته است که این روزهای دل من.قهر کرده است چمدان مشکیه رفتنم...میخواهم پرواز کنم بی چمدان.. بی کس..بی غم.

نیلوفری این گل مرا به یاده یاس غمگین گلدانه بی عطر زندگیم انداخت،چه سهمگین میگذرد همین نسیم نوازشگر،یا گونه های من پوچ شده که نمیفهمد مهربانیه خداوند را.دستانم با پنجره قهر کرده اند...شمعدانیهایه خشکیده به کف این دنیا خیره شده اند.تمام شده عمر چوبیه این گرما..نگاهی به آسمان میکنم ستاره ای رخ برمیتابد از نگاه به نامحرمی چشمان من..مهتاب نیست یا از حجم محبوس این خانه واز پشت مردمک باران خورده ی چشمان پن دیده نمیشود..در خانه ی خداوند را کوبیدم ای وای من ..خداوند کریم هم خانه نیست یا میداند منه بی خیر هستم راهم نمیدهد...خاری به پایم میرود خار بی وفایی این انسانها..سوزن شده به قلبم فرو میرود،خسته ام،خسته از همه دهقانهایی که شالیزار ناکامی درو میکنند وسیل یکباره ی هوس دودمان مزرعه شان را به باد میدهد.روی ردیف سیم های برق ،چه پرنده ی زیبایی سنجاقک میخورد...طبیعت وحشی زمین،قربانی میگیرد از ضعیفترین موجودات چون ما..دلم برای قناری آواز خوان دلم میسوزد هرچه نوای خوش سر میدهد نگاه تنفرآمیز دریافت میکند..هدیه میدهم غصه ام را به پرستوها تا به هنگام هجرتشان همه ی نابودی ام را به خاک دیگری ببرند و آنجا زیر تخم هایشان پنهان کنن...ای کاش خدواند هم نام مرا از کتاب آفرینش خط میزد

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1392/01/04 | 11:47 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: اشعار زیبای دیگر شاعران |

پنج خصلت کودکان

یکشنبه 1392/01/04
حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله:
 
 پنج خصلت کودکان را دوست دارم

اول اینکه اهل گریه اند

دوم اینکه بر زمین خاکی جمع می شوند و در پی تشریفات نیستند

سوم اینکه دعوا می کنند اما کینه به دل نمی گیرند و چند لحظه  بعد آشتی و رفاقت می کنند

چهارم اینکه چیزی برای فردا ذخیره نمی کنند

پنجم اینکه می سازند و خراب می کنند و به هیچ کدام دلبستگی ندارند

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1392/01/04 | 0:4 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: جملات بزرگان |

عقاید یک دلقک / هاینریش بل

شنبه 1392/01/03
هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند
تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج
می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های
کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1392/01/03 | 23:59 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: داستان های نویسندگان دیگر |

افسوس ...

شنبه 1392/01/03
گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1392/01/03 | 23:57 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: جملات بزرگان |

ما ایرانی ها

شنبه 1392/01/03
ما ایرانیا وقتی بچه هستیم، می گن بچه است، نمی فهمه!

وقتی نوجوان هستیم، می گن نوجوونه، نمی فهمه!
وقتی جوان هستیم می گن جوون و خامه، نمی فهمه!
وقتی بزرگ می شیم، می گن داره پیر می شه، نمی فهمه!
وقتی هم پیر هستیم می گن پیره، حالیش نیست! نمی فهمه!

فقط موقعی که می میریم میان سر قبرمون و می گن عجب انسان فهمیده ای بود! 

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1392/01/03 | 23:51 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: طنزهای اجتماعی |

داستان ما

شنبه 1392/01/03

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت
وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن
به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1392/01/03 | 23:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: طنزهای اجتماعی |

جبران خلیل جبران 2 ............................................ ارسال کننده: پی. کی

چهارشنبه 1391/12/30

دوست من

آنچه مينمايم نيستم

آنچه هست لباسي است که به تن ميکنم

لباسي که به دقت بافته شده تا مرا از سوالات تو

و تو را از کوتاهي و اهمال من محافظت کند

دوست من

آن "من ديگر" در خانه اي از سکوت زندگي مي کند و

همانجا براي هميشه باقي خواهد ماند

غير قابل درک و دست نيافتني

نه نمي خواهم آنچه مي گويم باور کني و نه به آنچه انجام مي دهم اعتماد

چرا که کلمات من چيزي نيست جز افکار تو در صدا

و رفتار من نيز چيزي نيست الا آرزوهاي تو در عمل

 

جبران خليل جبران

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1391/12/30 | 17:33 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: جملات بزرگان |

پاسخ به دوستان گله گزارم

دوشنبه 1391/12/28
در رفاقت رسم ما جان دادن است

                                       هر قدم را صد قدم پس دادن است

هر که بر ما تب کند جان می دهیم

                                        ناز او را -هر چه باشد- می خریم

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1391/12/28 | 16:31 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: اشعار زیبای دیگر شاعران |

فراخوان ادبی

جمعه 1391/12/25

دوستان عزیزی که مایل به ثبت اشعار یا داستانک های خود در این وبلاگ هستند فرصت را از دست ندهند.

گل ادب پذیرای همیشگی درج آثار فاخر ادبی دانشجویان و دانش آموزانی است که در آینده ای نزدیک از نوابغ ادبی کشور محسوب خواهند شد. منتظر آثارتان هستی.

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1391/12/25 | 20:1 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

عیدتان مبارک

جمعه 1391/12/25

سلام بر دوستان وبلاگی عزیزم که سال هاست افتخار آشنایی و همفکری شان نصیبم شده. خیلی دوستتون دارم. چه شعرها و داستان هایی که با صداقت و صمیمیت برایم ارسال کردید و چه نظراتی که با مهربانی و لطافت برایم فرستادید! نمی توان از این همه مهر و لطف سپاسگزاری کرد تنها می توانم بگویم: خدای جهان را فراوان سپاس. امیدوارم سال خوبی را پشت سر گذاشته باشید و سالی عالی را شروع کنید که سرشار از موفقیت و شادمانی و افتخار باشد. عیدتان پیشاپیش مبارک باد!

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1391/12/25 | 19:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزلی برای زیستن و نزیستن ارسال کننده: کمیل

جمعه 1391/12/25
سخت است با خیال تو در خواب زیستن

چونان کویر با عطش آب زیستن

برچهره گرد زرد فراموشی زمان

تصویروار در قفس قاب زیستن

چون جغد با شقاوت ویرانه ساختن

خفاش وار همدم شبتاب زیستن

دور از نگاه روشن آیینه تاب تو

همواره در اسارت مرداب زیستن

سخت است با گلوله فریاد در گلو

در انتظار لحظه پرتاب زیستن

برخیز و مهر چهره برافروز و شب بسوز

سخت است با خیال تو در خواب زیستن
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1391/12/25 | 19:42 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: اشعار زیبای دیگر شاعران |

عجایب وزارتها و ادارات ایرانی

شنبه 1391/12/19
اگر خدای نکرده به دلایل مختلفی از جمله تحصیل از سازمانی مانند آموزش و پرورش مرخصی بگیری بیچاره شدی. همه ی سوابقت زیر سوال می ره. تبدیل می شی به یه جزیره ی پرت برای رسیدن به آن باید از کنار مثلث برمودا بگذرند...

جالب تر اینه که سوابقت چون یک سال وقفه با سالی که به سر کار برگشتی دارند همگی بی فایده اند مثلا اگر قرار باشد بعد از سه سال که امتیازی خاص بیاری تنها ۱۸۰۰۰ تومان به حقوقت اضافه بشه به کسی که مرخصی گرفته اضافه نمی شه چون یک سال بعد از اون سه سال جون کندن اومده و وقفه ای عجیب و  غریب در کارش افتاده...                                                  خدا به  داد ما برسه

اوه! کلاسهای مفید ضمن خدمت هم جدیدا بسیار عالیست. همه دور هم جمع می شوند و گل می گویند و گل می شنوند و مدرک تخصصی می گیرند. تازه باید تا تاریخ مقرر در این کلاس ها هم ثبت نام کرد وگرنه چنین فرصتی را از دست می دهی و یکی از صفحات آرشیو مدارکت خالی می ماند و همکارانت بهت می خندن... واقعا این همه تقدیرنامه و مدرک ضمن خدمت که معلما با مدارک بالایشان دارند در کدوم شرکت یا سازمان یا وزارتخانه ای هست؟ اما چه تاثیری بر حقوقشان دارد؟

خب. خدا را شکر که بیکار نیستند چون اگر این جور نبود با پولی که از طریق دولت نمی گرفتند باید گدایی می کردند چون که فیزیک و شیمی و ادبیات و اجتماعی تو جامعه به درد نمی خوره که؟ مهم اینه که بتونی کدوم شرکت یا نهادی نفوذ کنی تا زندگیت و آینده ات معلوم و مشخص بشه که سعادتمندی یا بدبخت بیچاره؟!

بگذریم.....

 

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1391/12/19 | 19:53 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

آه روزگار ...

شنبه 1391/12/19
عجیب است این روزگار

که نانی بدهد سخت و زشت بازستاند همان طور که به سختی بعضی ها پول سکه درآوردند و به راحتی با اقدامات جلیلی و اشتون سکه پایین آمد و سکته کردند. خوشا به حالشان که به همین سادگی و از طریق مادیات به معنویات رسیدند....

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1391/12/19 | 19:44 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سخنرانی های حجت کجانی حصاری درباره ی علم خواندن

پنجشنبه 1391/12/10

- تدریس در همایش ادبیات فارسی در جمع دبیران ادبیات فارسی دوره راهنمایی منطقه اسلامشهر به مدت 8 ساعت در 7/11/1386

- تدریس در همایش ادبیات فارسی در جمع دبیران ادبیات فارسی دوره راهنمایی منطقه ورامین به مدت 8 ساعت در8/11/1386

- تدریس در کلاس‌های ضمن خدمت فرهنگیان (دبیران ادبیات راهنمایی) منطقه قرچک با عنوان «بررسی تحلیل و روش تدریس ادبیات فارسی سوم راهنمایی و بازآموزی مبانی علمی آن» به مدت 40 ساعت،‌ در شهریور 1389

- تدریس در کلاس‌های ضمن خدمت فرهنگیان (دبیران ادبیات راهنمایی) ناحیه 2 شهر ری با عنوان «بررسی تحلیل و روش تدریس ادبیات فارسی سوم راهنمایی و بازآموزی مبانی علمی آن» به مدت 40 ساعت، در شهریور 1389

- تدریس در کلاس‌های ضمن خدمت فرهنگیان (دبیران ادبیات راهنمایی) منظقه قرچک در بهمن و اسفند ماه 1389

- تدریس در کلاس‌های ضمن خدمت فرهنگیان (دبیران ادبیات راهنمایی) ناحیه 2 شهر ری در بهمن و اسفند 1389

+ سخنرانی در جمع دبیران ادبیات راهنمایی ناحیه 2 شهر ری با موضوع راه‌های ایجاد انگیزه در تدریس ادبیات فارسی در آذرماه 1386

- سخنرانی و تدریس در جمع دبیران راهنمایی ادبیات فارسی، زبان انگلیسی و زبان عربی با موضوع «ارزشیابی» در جمع دبیران منطقه کهریزک، بهمن 1386

- سخنرانی و تدریس با عنوان المپیاد ادبی و طراحی سوالات آن در جمع سرگروه‌های ادبیات مدارس منطقه اسلامشهر در 6 دی ماه 1391

- سخنرانی و تدریس با عنوان المپیاد ادبی و طراحی سوالات آن در جمع سرگروه‌های ادبیات مدارس منطقه جوادآباد در 18 دی ماه 1391

- سخنرانی و تدریس با عنوان المپیاد ادبی و طراحی سوالات آن در جمع سرگروه‌های ادبیات مدارس منطقه کهریزک در 19 دی ماه 1391

- سخنرانی و تدریس مبانی علمی آموزش خواندن در جمع دبیران ادبیات مدارس منطقه 15 تهران در 8 اسفند 1391

نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :پنجشنبه 1391/12/10 | 20:42 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: معرفی آثار نویسنده این وبلاگ |