زیبا باش نه چون طاووس، خودنما

چهارشنبه 1393/09/19
طاووس را بدیدم می کند پرّ خویش                          گفتم مکن که پرّ تو با زیب و با فر است

بگریست زار زار و مرا گفت ای حکیم                         آگه نیی که دشمن جان من این پر است

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/09/19 | 17:45 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دیوِ خشم

چهارشنبه 1393/09/19
 

ﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﺮﺍﻱﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬ ﭘﻴﺪﺍﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ 
ﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ ﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩﻴﺸﻮﺩ 

ﻭ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ ﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﯿﺮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍ 

ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪ ی ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/09/19 | 16:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف

سه شنبه 1393/08/27


داستان كوتاه

 متشكرم

 اثر آنتوان چخوف

 

همین چند روز پيش،

يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» پرستار بچه‌‌‌هايم  را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم 

به او گفتم: بنشينيد «يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و
بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد
ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

 چهل روبل .
 نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي  روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد
شما دو ماه براي من كار كرديد

 دو ماه و پنج روز
 دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها
مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.
سه تعطيلي ....

 «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت  سرخ شده بود و داشتبا چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد..
 سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. 

«كوليا» چهار روزمريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط
«وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل ويك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزينگفت.

 و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد ..
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين
موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/08/27 | 16:44 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چهارشنبه 1393/08/21
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 18:17 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سحر حلال اهلی

چهارشنبه 1393/08/21

مثنوي سحر حلال با اين ابيات شروع مي ‌شود :

اي همه عالم بر تو بي‌شكوه / رفعت خاك در تو بيش كوه

نام تو زان بر سر ديـوان بود /  كاتش بال و پر ديـوان بود

شد به تو دفترِ جان، نامزد /  نام تو خود سكـه‌ي آن نام زد

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 18:1 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

باز هم غزلی از اهلی شیرازی

چهارشنبه 1393/08/21

دلا خراب کن این نقش خودپرستی را

چو گردباد، فروپیچ گَردِ هستی را

دم مسیح و حیات ابد به ما نرسد

غنیمتی شُمر ای دوست وقت مستی را

چو سرو باش دل آزاده با تُهی‌دستی

مگو چو غنچه به کس حال تنگدستی را

فلک به پایه‌ی معراج خاکیان نرسد

بلند قدر ندانست قدر پستی را

تو رو به دوست کن، از قبله در گذر اهلی

به بت‌پرست چه نسبت خداپرستی را

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 17:58 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شعری از اهلی شیرازی

چهارشنبه 1393/08/21
خندید گل و غنچه شکفت و چمن آراست /
آن غنچه پژمرده که نشکفت، دل ماست

با خار غمم خار گل ای مرغ چمن چیست؟
کاین خار من اندر جگر و خار تو در پاست

گلگشت چمن بر دل آزاده بود خوش
مرغان چمن را به گل و سرو چه پرواست

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 17:55 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزلی دیگر از فرصت شیرازی

چهارشنبه 1393/08/21
دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست

پرده بردار ز رخساره که جان بر لب ماست

بت روی تو پرستیم و ملامت نشویم

بت پرستی اگر این است که این مذهب ماست

نیست جز وصف رخ و زلف تو مارا سخنی

در همه سال و مه این قصه ی روز و شب ماست

اینکه نامش به فلک مهر جهان افروز است

روشن است، این که یکی ذره ز تاب و تب ماست

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 17:51 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزلی از فرصت الدوله شیرازی

چهارشنبه 1393/08/21

ای دل آن زلف ز کف برده قرار من و تو

 

شود آشفته از این پس همه کار من و تو

 

شد قرار اینکه دگر در پی خوبان نرویم

 

آخر ای دل چه شد آن عهد و قرار من و تو؟

 

سر کویی که محال است رسد پای خیال

 

مشکل آنجا فتد ای باد، گذار من و تو

 

شکوه از خار تو داری و من از جور رقیب

 

بلبلا نیست عبث ناله ی زار من و تو

 

ناز کن ناز نگارا که دهم جان به نیاز

 

زآنکه در عشق جز این نیست شعار من و تو

 

در خمار از می حسنی تو من از می عشق

 

کو شرابی که کند دفع خمار من و تو؟

 

کی رسیم ای دل گمگشته به سر منزل عشق

 

که فتاده ست در این مرحله بار من و تو

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 17:50 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چهارشنبه 1393/08/21

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 17:46 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

فریاد...

چهارشنبه 1393/08/21

 
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/21 | 17:45 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

فال حافظ

چهارشنبه 1393/08/07
 


بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
کز بهر جرعه‌ای همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندی زديم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم
جايی که تخت و مسند جم می‌رود به باد
گر غم خوريم خوش نبود به که می‌خوريم
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مکن نصيحت شوريدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا
ما نيز هم به شعبده دستی برآوريم
از جرعه تو خاک زمين در و لعل يافت
بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نيست
با خاک آستانه اين در به سر بريم

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/07 | 18:12 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شعر

چهارشنبه 1393/08/07
حال این روزام حال خوبی نیست 
مثل حال عقاب بی پرواز 
شکل حال ژکند بی لبخند 
مثل احوال تار بی شهناز

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/08/07 | 18:8 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - قیصر امین پور

چهارشنبه 1393/07/16
خسته‌ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی‌دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی‌هدف، بادهای بی‌طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره‌ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی‌نظیر!
آیه آیه‌ات صریح، سوره سوره‌ات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی‌امان
مثل لحظه‌های وحی، اجتناب‌ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف، پشت میله‌ها رها
این منم در این طرف، پشت میله‌ها اسیر
دست خسته‌ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته‌ام از این کویر!

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/07/16 | 10:35 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چهارشنبه 1393/07/02
Shabnam Behzad's photo.
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/07/02 | 17:29 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

گرگ - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - فریدون مشیری

چهارشنبه 1393/07/02
گفت دانایی که گرگی خیره‌سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاریست پیکاری ستُرگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگِ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست!
و آن که با گرگش مُدارا می‌کُند
خُلق و خوی گرگ پیدا می‌کُند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگِ پیر
مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند
این‌که انسان هست این‌سان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کُنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند
گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟ . . .

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/07/02 | 17:27 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - از علیرضا بدیع

چهارشنبه 1393/06/19
باز هم تسبیح بسم‌الله را گم کرده‌ام
شمس من کی می‌رسد؟ من راه را گم کرده‌ام

طره از پیشانی‌ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده‌ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته‌ام
در میان کوه سوزن، کاه را گم کرده‌ام

زندگی بی‌عشق شطرنجی‌ست در خورد شکست
در صف مُشتی پیاده، شاه را گم کرده‌ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می‌بینم که حتی چاه را گم کرده‌ام

زندگی آن‌قدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته‌ی کوتاه را گم کرده ام

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/06/19 | 15:29 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

عشق چیست؟

چهارشنبه 1393/06/19
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﯾﻨﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻨﺪﺳﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻧﻘﻄﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺣﻮﻝ ﻣﺤﻮﺭ ﻧﻘﻄﺔ ﻗﻠﺐ ﻣﯿﮕﺮﺩﺩ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ
ﮔﻔﺖ: ﺳﻘﻮﻁ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﯼ ﻗﻠﺐ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﭘﺎﮎﺗﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻠﻮﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﻨﺼﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﻣﯿﺴﻮﺯﺩ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺪﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﯿﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺳﯿﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﻠﺐ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻫﻦ ﺭﺑﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﯿﮑﺸﺪ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻧﺸﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ : ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺗﻮﺻﯿﻔﺶ ﮐﺮﺩ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻭﺭﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮﭘﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻭﺕ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻠﻤﻪﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺿﯽ ﻭ ﻣﻀﺎﺭﻉ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺯﯾﺴﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﮑﺮﻭﺑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﭼﺸﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/06/19 | 15:27 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

به یاد سیمین بهبهانی

یکشنبه 1393/06/02
حریر ابر

دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود
بازش هزار راز نهان در نگاه بود
 عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او
 در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود
 آن سایه ی ملال به مهتاب گون رخش
 گفتی حریر ابر به رخسار ماه بود
پرسیدم از گذشته و ، یک دم سکوت کرد
حزنش به مرگ عشق عزیزی گواه بود
 از آشتی نبود فروغی بهدیده اش
 این آسمان ،‌ دریغ ! ز هر سو سیاه بود
بر دامنش نشستم و ، دورم ز خویش کرد
قدرم نگر ، که پست تر از گرد راه بود
از دیده یی فتاد و برون شد ز سینه یی
سیمین دلشکسته مگر اشک و آه بود

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/06/02 | 8:32 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

به یاد سیمین بهبهانی

یکشنبه 1393/06/02
جای پا

در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است
برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام
بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است
در دورگاه تار و خموش خیال من
این برف سال هاست که گسترده دامن است
 چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق
 در صافی ی سفید خموشی فزای اوست
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
 بر می کشم خروش که : این جای پای اوست
ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست
 این دشت سرد غمزده را آفتاب کن
این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز
این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/06/02 | 8:31 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

اختراع شد - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - عبدالحسین انصاری

یکشنبه 1393/05/26

اول کلنگ و بیل و تبر اختراع شد

بعدا کمان و گرز و سپر اختراع شد

رستم درون خانۀ دیوی اسیر بود

یکباره عطسه ای زد و در اختراع شد

مو شانه کرد، ریش تراشید، عطر زد

خر را که بار کرد سفر اختراع شد

دیدند هیچ آدمی سگ دو نمی زند

مادر دلش گرفت، پدر اختراع شد

داماد مثل قبل نمی رفت زیر بار

یکباره واژۀ سر خر اختراع شد

در جشن ازدواج فقط دست می زدند

چرخید چرخ و دور کمر اختراع شد

کم کم که کار با کمر و غیره لنگ شد

با سرعتی عجیب فنر اختراع شد

زن در رژیم سابق نامش ضعیفه بود

حدّاد فکر کرد و «جگر» اختراع شد

در شهر لخت و عور پریدند مرغ ها

یکباره گشت آمد و پَر اختراع شد

دنیا پر از گزارش اخبار کذب بود

کانال راستگوی خبر اختراع شد

دیدیم مهر مسکن ما را نمی هد

با لطف چند شاخه کپر اختراع شد

قبلا «کریم» از همه جا شوت می کشید

دایی رسید و ضربۀ سر اختراع شد

شب های شعرخوانی من بی فروغ بود

مهتاب جون، سپیده، سحر اختراع شد

این شعر را کنار بخاری نوشته ام

در حالتی شبیه دَمَر اختراع شد 

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/05/26 | 19:40 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نخستین زن ایرانی که پیانو آموخت

دوشنبه 1393/05/06
عصمت الدوله (۱۲۳۴، تهران-۱۲۸۵، تجریش) دختر ناصرالدین‌شاه. مادرش تاجالدوله دومین زن عقدی ناصرالدین‌شاه و دختر سیفالله میرزا پسر فتحعلیشاه بود. عصمت الدوله نخستین زن ایرانی بود که نواختن پیانو را آموخت. او را در دوازده سالگی به ازدواج دوستمحمدخان معیرالممالک درآوردند. عصمتالدوله از معیرالممالک صاحب چهار فرزند شد:

1. عصمتالملوک معیری، همسر میرزا حسن مستوفیالممالک
2. دوست علیخان معیرالممالک
3. فخرالتاج معیری
4. دوست محمدخان اعتصام الدوله
Photo: ‎عصمت الدوله

(۱۲۳۴، تهران-۱۲۸۵، تجریش) دختر ناصرالدین‌شاه. مادرش تاجالدوله دومین زن عقدی ناصرالدین‌شاه و دختر سیفالله میرزا پسر فتحعلیشاه بود. عصمت الدوله نخستین زن ایرانی بود که نواختن پیانو را آموخت. او را در دوازده سالگی به ازدواج دوستمحمدخان معیرالممالک درآوردند. عصمتالدوله از معیرالممالک صاحب چهار فرزند شد:

1.      عصمتالملوک معیری، همسر میرزا حسن مستوفیالممالک
2.      دوست علیخان معیرالممالک
3.      فخرالتاج معیری
4.      دوست محمدخان اعتصام الدوله‎
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1393/05/06 | 22:42 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چرچیل و رقیب

دوشنبه 1393/05/06
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…

که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه

من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه

ولی من این کار رو می کنم!

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1393/05/06 | 0:1 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چرچیل و راننده

دوشنبه 1393/05/06
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.

یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه

اینجا منتظر باش تا من برگردم.

راننده میگه

نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.

چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده 10پوند می ده.

راننده میگه:

گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1393/05/06 | 0:0 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حاضرجوابی برنارد شاو

یکشنبه 1393/05/05
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:

«شما برای چی می نویسید استاد؟ »

برنارد شاو جواب داد:

«برای یک لقمه نان»

نویسنده جوان برآشفت که:

«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »

وبرنارد شاو گفت:

«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/05/05 | 23:58 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حاضرجوابی برنارد شاو

یکشنبه 1393/05/05
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:

آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است

برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:

بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/05/05 | 23:57 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - فاضل نظری

شنبه 1393/05/04
فردا اگر بدون تو باید به سر شود                              فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست                   بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست                        این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است                      مگذار درد دل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند                        دیگر قرار نیست کسی با خبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است                  بگذارگفتگو به زبان هنر شود

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1393/05/04 | 0:11 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - فرامرز عرب عامری

جمعه 1393/05/03
روزه ام را باز با آغوش تو وا می کنم
تا سحر چشمان مستت را تماشا می کنم
بی محابا صورت ماه تو را می بوسم و
از همین امروز عید فطر برپا می کنم
چشم وگوش وبینی ولب را به دنیا بسته ام
تشنـه ی عشـق تـوام اما مدارا می کنم
در نماز ظهر رکعتهای من گم می شود
عصر ها خود را در آغوش تو یدا می کنم
ای عزیزان زندگی کاری که با یوسف نکرد
من پس از افطار آن را با زلیخا می کنم
روزه دارم هر چه می بینم دلم لک می زند
بین این مو گنـد میــها یاد حــوا می کنـم
هر که می آید نویدم می دهد عاشق شوم
تا برای عشق جایی نیست ، بی جا می کنم
در خیابان دختران خوب می بینم ولی
بــا زبــان روزه ام استـغـفــرالا می کنـم
روزه ی مریم نشسته بر لب معشوقه ام
آخرش یک روز من این روزه را وا می کنم.

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1393/05/03 | 23:53 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - حامد عسگری

جمعه 1393/05/03
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر 
با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر

 درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم 

قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار 
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی 
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر

رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت 
من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید 
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :"عاشقم" 
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر...

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1393/05/03 | 23:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

به درک! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - شعر از صوفی صابری

پنجشنبه 1393/05/02
سعی کردم که بمانی و بریدی به درک                     کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک
به جهنم که از این خانه فراری شده ای                     عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم                      تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک
فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست                    جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین                       سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک
عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد                   میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری                           دیر بالای سر این کشته رسیدی به درک...

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :پنجشنبه 1393/05/02 | 0:14 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |
مطالب قدیمی‌تر