به یاد سیمین بهبهانی

یکشنبه 1393/06/02
حریر ابر

دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود
بازش هزار راز نهان در نگاه بود
 عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او
 در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود
 آن سایه ی ملال به مهتاب گون رخش
 گفتی حریر ابر به رخسار ماه بود
پرسیدم از گذشته و ، یک دم سکوت کرد
حزنش به مرگ عشق عزیزی گواه بود
 از آشتی نبود فروغی بهدیده اش
 این آسمان ،‌ دریغ ! ز هر سو سیاه بود
بر دامنش نشستم و ، دورم ز خویش کرد
قدرم نگر ، که پست تر از گرد راه بود
از دیده یی فتاد و برون شد ز سینه یی
سیمین دلشکسته مگر اشک و آه بود

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/06/02 | 8:32 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

به یاد سیمین بهبهانی

یکشنبه 1393/06/02
جای پا

در پهن دشت خاطر اندوهبار من
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است
برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام
بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است
آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است
در دورگاه تار و خموش خیال من
این برف سال هاست که گسترده دامن است
 چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق
 در صافی ی سفید خموشی فزای اوست
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
 بر می کشم خروش که : این جای پای اوست
ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست
 این دشت سرد غمزده را آفتاب کن
این برف از من است ،‌ تو این برف را بسوز
این جای پا ازوست ،‌ تو او را خراب کن

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/06/02 | 8:31 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

اختراع شد - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - عبدالحسین انصاری

یکشنبه 1393/05/26

اول کلنگ و بیل و تبر اختراع شد

بعدا کمان و گرز و سپر اختراع شد

رستم درون خانۀ دیوی اسیر بود

یکباره عطسه ای زد و در اختراع شد

مو شانه کرد، ریش تراشید، عطر زد

خر را که بار کرد سفر اختراع شد

دیدند هیچ آدمی سگ دو نمی زند

مادر دلش گرفت، پدر اختراع شد

داماد مثل قبل نمی رفت زیر بار

یکباره واژۀ سر خر اختراع شد

در جشن ازدواج فقط دست می زدند

چرخید چرخ و دور کمر اختراع شد

کم کم که کار با کمر و غیره لنگ شد

با سرعتی عجیب فنر اختراع شد

زن در رژیم سابق نامش ضعیفه بود

حدّاد فکر کرد و «جگر» اختراع شد

در شهر لخت و عور پریدند مرغ ها

یکباره گشت آمد و پَر اختراع شد

دنیا پر از گزارش اخبار کذب بود

کانال راستگوی خبر اختراع شد

دیدیم مهر مسکن ما را نمی هد

با لطف چند شاخه کپر اختراع شد

قبلا «کریم» از همه جا شوت می کشید

دایی رسید و ضربۀ سر اختراع شد

شب های شعرخوانی من بی فروغ بود

مهتاب جون، سپیده، سحر اختراع شد

این شعر را کنار بخاری نوشته ام

در حالتی شبیه دَمَر اختراع شد 

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/05/26 | 19:40 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نخستین زن ایرانی که پیانو آموخت

دوشنبه 1393/05/06
عصمت الدوله (۱۲۳۴، تهران-۱۲۸۵، تجریش) دختر ناصرالدین‌شاه. مادرش تاجالدوله دومین زن عقدی ناصرالدین‌شاه و دختر سیفالله میرزا پسر فتحعلیشاه بود. عصمت الدوله نخستین زن ایرانی بود که نواختن پیانو را آموخت. او را در دوازده سالگی به ازدواج دوستمحمدخان معیرالممالک درآوردند. عصمتالدوله از معیرالممالک صاحب چهار فرزند شد:

1. عصمتالملوک معیری، همسر میرزا حسن مستوفیالممالک
2. دوست علیخان معیرالممالک
3. فخرالتاج معیری
4. دوست محمدخان اعتصام الدوله
Photo: ‎عصمت الدوله

(۱۲۳۴، تهران-۱۲۸۵، تجریش) دختر ناصرالدین‌شاه. مادرش تاجالدوله دومین زن عقدی ناصرالدین‌شاه و دختر سیفالله میرزا پسر فتحعلیشاه بود. عصمت الدوله نخستین زن ایرانی بود که نواختن پیانو را آموخت. او را در دوازده سالگی به ازدواج دوستمحمدخان معیرالممالک درآوردند. عصمتالدوله از معیرالممالک صاحب چهار فرزند شد:

1.      عصمتالملوک معیری، همسر میرزا حسن مستوفیالممالک
2.      دوست علیخان معیرالممالک
3.      فخرالتاج معیری
4.      دوست محمدخان اعتصام الدوله‎
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1393/05/06 | 22:42 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چرچیل و رقیب

دوشنبه 1393/05/06
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…

که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه

من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه

ولی من این کار رو می کنم!

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1393/05/06 | 0:1 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چرچیل و راننده

دوشنبه 1393/05/06
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.

یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه

اینجا منتظر باش تا من برگردم.

راننده میگه

نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.

چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده 10پوند می ده.

راننده میگه:

گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1393/05/06 | 0:0 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حاضرجوابی برنارد شاو

یکشنبه 1393/05/05
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:

«شما برای چی می نویسید استاد؟ »

برنارد شاو جواب داد:

«برای یک لقمه نان»

نویسنده جوان برآشفت که:

«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »

وبرنارد شاو گفت:

«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/05/05 | 23:58 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حاضرجوابی برنارد شاو

یکشنبه 1393/05/05
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:

آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است

برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:

بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/05/05 | 23:57 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - فاضل نظری

شنبه 1393/05/04
فردا اگر بدون تو باید به سر شود                              فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست                   بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست                        این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است                      مگذار درد دل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند                        دیگر قرار نیست کسی با خبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است                  بگذارگفتگو به زبان هنر شود

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1393/05/04 | 0:11 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - فرامرز عرب عامری

جمعه 1393/05/03
روزه ام را باز با آغوش تو وا می کنم
تا سحر چشمان مستت را تماشا می کنم
بی محابا صورت ماه تو را می بوسم و
از همین امروز عید فطر برپا می کنم
چشم وگوش وبینی ولب را به دنیا بسته ام
تشنـه ی عشـق تـوام اما مدارا می کنم
در نماز ظهر رکعتهای من گم می شود
عصر ها خود را در آغوش تو یدا می کنم
ای عزیزان زندگی کاری که با یوسف نکرد
من پس از افطار آن را با زلیخا می کنم
روزه دارم هر چه می بینم دلم لک می زند
بین این مو گنـد میــها یاد حــوا می کنـم
هر که می آید نویدم می دهد عاشق شوم
تا برای عشق جایی نیست ، بی جا می کنم
در خیابان دختران خوب می بینم ولی
بــا زبــان روزه ام استـغـفــرالا می کنـم
روزه ی مریم نشسته بر لب معشوقه ام
آخرش یک روز من این روزه را وا می کنم.

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1393/05/03 | 23:53 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - حامد عسگری

جمعه 1393/05/03
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر 
با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر

 درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم 

قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار 
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی 
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر

رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت 
من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید 
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :"عاشقم" 
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر...

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1393/05/03 | 23:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

به درک! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - شعر از صوفی صابری

پنجشنبه 1393/05/02
سعی کردم که بمانی و بریدی به درک                     کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک
به جهنم که از این خانه فراری شده ای                     عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم                      تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک
فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست                    جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین                       سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک
عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد                   میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری                           دیر بالای سر این کشته رسیدی به درک...

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :پنجشنبه 1393/05/02 | 0:14 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم - - - - - - - - - - - - سعید بیابانکی

سه شنبه 1393/04/31
مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم                    که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری                          ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام                  که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری        همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می             معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است                    سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/04/31 | 20:13 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه - - - - - - - - - - - - - - - حامد عسگری

سه شنبه 1393/04/31
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه             

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟        با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

 موی من مانند یال اسب مغرورم سپید              روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق    کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود                 یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن         آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/04/31 | 20:10 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

یکشنبه 1393/04/29

http://axgig.com/images/86759093793124953244.jpg

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/04/29 | 17:54 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - فرامرز عرب عامری

یکشنبه 1393/04/29
من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم               از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد                 از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد                      من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی                از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت             و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی                        که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!                 من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/04/29 | 17:52 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

داستان کوتاه “داماد بیل گیتس”

چهارشنبه 1393/04/18
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی.
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.
پسر: آهان!!! اگر اینطور است، قبول است.

پدر به نزد بیل گیتس می رود.


پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.

پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.

بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود.

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/04/18 | 22:52 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

افسوس ...

چهارشنبه 1393/04/04

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :چهارشنبه 1393/04/04 | 16:58 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حکایت های فانتزی

یکشنبه 1393/03/25
دﺧﺘﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮏ ﺭﺍﻫﺐ ﺑﺎ ﺩﯾﻦ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﮑﺒﺮ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻫﺐ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺭﺍﻫﺐ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻭ ﺷﺮﻡ ﺳﺮﯾﻊ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺯﻭﺩ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ... ﺍﻭ ﻫﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﺎ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﺨﺸﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻟﺒﺎﺱ
ﺑﭙﻮﺷﯽ،ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﻭﯼ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻓﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻞﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺖ ؛ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﻫﺐ ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺳﺖ ...
ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺷﻮﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﺭﺍﻫﺐ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ... ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﺎﺳﮑﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻮﺭﭘﺮﺍﯾﺰ !!. ﻣﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﯼ ...ﺩﯾﺪﯼ ﺣﺮﯾﻒ ﻣﻦ ﻧﺸﺪﯼ ... ﻣﻦ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ 
ﺭﺍﻫﺐ ﻫﻢ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﺎﺳﮑﺶ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﻮﺭﭘﺮﺍﯾﺰ !!. ﻣﻨﻢ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﻢ...
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/03/25 | 23:41 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

میگن ....

یکشنبه 1393/03/25
 

میگن یه روزی روزولت، چرچیل، استالین برای خوردن شام دور هم جمع شده بودند یکی از سگای چرچیل میشینه و زل زده بوده به اونها
چرچیل میگه : میدونید چطور میشه این سس خردل تند و به خورد این سگ داد ؟
روزولت یه تیکه گوشت بر میداره و کمی سس خردل بهش میزنه میده به سگ، سگه گوشت ُ می خوره به سس که میرسه دیگه نمی خوره
استالین : میگه باید با زور این کارو بکنی انگشت شو سسی میکنه ُ و به زور سس و تو دهن سگ می ریزه سگ فرار میکنه و سس تف میکنه.
نوبت چرچیل که میشه میگه شما باید کاری کنید که خودش ” مجبور به خوردن بشه” بعد سس خردل و با انگشتش بر میداره و می ماله به مقعد سگ ، سگه در حالی که به خودش می پیچیه شروع میکنه به لیس زدن سس
بعد میگه : دیدید میشه ” زور ” را بدون زور زدن به “مردم” تحمیل کرد 
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :یکشنبه 1393/03/25 | 23:37 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ماجرای قطار

دوشنبه 1393/03/19

ﺩﺭ ﮐﻮﭘﻪ ﻗﻄﺎﺭﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ..... ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ,ﯾﮏﺳﺮﻫﻨﮓ ,ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ , ﯾﮏ ﭘﯿﺮﺯﻥ !
ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺗﻮﻧﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﭺ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﯾﮏﺻﺪﺍﯼ ﺳﯿﻠﯽ ﺯﺩﻥ ﻣﯿﺎﯾﺪ ....Description: http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif
ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻧﻞ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿﺸﻮﺩ .... ﻫﺮ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮﺳﺎﮐﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯿﺎﻭﺭﺩ ...Description: http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻣﻨﻮﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﺪ ﭼﮏ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﺩﯾﺪ ....
ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺣﺘﻤﺎ ﮐﻮﺭﯾﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﻪﺍﯾﻦ ﮔﻨﺪﮔﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﺯﻥﻣﺮﺩﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻣﻨﻮ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﺪ .....
ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ (ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯ ) : ﺁﺷﻐﺎﻝﺑﻮ ﮔﻨﺪﻭ ﺍﯾﻦ ﻋﻮﺿﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﻪﭼﮑﺶ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ....
ﻭ ﺍﻣﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﭼﻪ ﮐﯿﻔﯽ ﻣﯿﺪﻩﺁﺩﻡ ﮐﻒﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﺎﭺ ﮐﻨﻪ ﺑﺰﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺵ ﯾﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه 1393/03/19 | 23:3 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

فهرست مقالات حجت کجانی حصاری

پنجشنبه 1393/03/15

+ چاپ مقاله «خواجه نظام‌الملک و سیاست‌نامه» در نشریه‌ «همراه» در آذر 1380

- چاپ مقاله «نگاهی دیگر به رباعیات خیام» در نشریه «همراه» در دی 1380

- چاپ مقاله «جشن سده» در نشریه «همراه»، بهمن 1380

- چاپ مقاله‌ «موجودات موهوم در شاهنامه» در ماهنامه حافظ، شماره 27، فروردین 1385، ص 70

- چاپ مقاله «نقش دیوان اشراف در تاریخ بیهقی» در ماهنامه حافظ، شماره 30،  تیر 1385، ص 59

- چاپ مقاله «طالع‌بینی و به طالع کار کردن در شعر نظامی» در ماهنامه حافظ، شماره 39، فروردین 1386، ص 31

- چاپ مقاله «راه‌های ایجاد انگیزه در تدریس ادبیات فارسی» در مجله رشد راهنمایی تحصیلی، شماره 73، فروردین 1388،ص 46

-  چاپ مقاله «کروی بودن زمین در اشعار شاعران قرن‌های چهارم تا ششم هجری» در ماهنامه حافظ، شماره 73، مهر 1389،‌ ص 45 تا50

- چاپ مقاله «هزوارش: نخستین تأثیر پذیری زبان فارسی از عربی» در کتاب ماه ادبیات، شماره163، اردیبهشت 1390، ص 66 و 67

- چاپ مقاله «موجودات موهوم در شاهنامه» در کتاب «رازهای شاهنامه» تألیف، گردآوری یاسر موحدفرد، اردیبهشت 1390، صص 291- 327

- چاپ مقاله «ادبیات چیست؟» در هفته نامه «سخن روز» در شهرستان ورامین، اردیبهشت 1390

- چاپ مقاله «تفاوت‌های بدیع در بلاغت فارسی و عربی» در مجله همایش ملی راهکارهای توسعه بین رشته ای در حوزه زبان و ادبیات عربی دانشگاه یزد، 16 و 17 شهریور 1390، صص

- چاپ مقاله «کاربرد پیشوندهای پهلوی منفی‌ساز اسمی در شاهنامه فردوسی»، مجموعه مقالات همایش بین‌المللی بزرگداشت حکیم فردوسی در هزاره دوم شاهنامه ، دانشگاه سیستان و بلوچستان، 3 تا 5 دی ماه 1390، جلد سوم، صص

- چاپ مقاله «علل تشدید پذیری واژه‌های فارسی در شاهنامه فردوسی»، مجموعه مقالات همایش ملی هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد رودهن، بهمن 1390، جلد دوم،

- چاپ مقاله «قائم مقام فراهانی و پیشگامی نثر فارسی» در مجله رشد زبان و ادب فارسی، بهار 1391،

- چاپ مقاله «تأثیرپذیری‌های زبان فارسی از عربی پیش از اسلام» در مجله همایش ملی ادبیات تطبیقی دانشگاه رازی کرمانشاه، 20 اردیبهشت 1391، جلد دوم، صص 1294 تا 1299

- چاپ مقاله «تشدید در زبان و ادبیات فارسی» در سایت دایره المعارف بزرگ اسلامی آذر ماه 1392

و...

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :پنجشنبه 1393/03/15 | 15:25 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نه ز خاکم نه ز آبم . . . - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - مولانا

شنبه 1393/03/10
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم                            نـه از اینم نــه از آنم مـن از آن شهر کـلانم

نـه پـــی زمـر و قمــارم نه پی خمر و عقارم                        نـــه خمیـرم نـه خمارم نــه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم                      نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم . . .

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1393/03/10 | 20:23 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

رباعی

شنبه 1393/03/10
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت                                      جان آمد و هم از سر سودا و گریخت
آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من                                    بربط بنهاد زود برجا و گریخت

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :شنبه 1393/03/10 | 20:19 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

از فراز ایران، سال 1355

جمعه 1393/03/09
بیش از 3 دهه پیش "جورج گرستر" یکی از بزرگترین عکاسان هوایی دنیا در سفری به ایران بخشی از طبیعت و معماری ایران را ثبت کرد.
 
"جورج گستر" عکاس سوئيسي، در سال 1355 در سفري پرمخاطره با همکاری شرکت هواپیمایی ایران ایر زيبايي‌هاي ايران را ثبت كرد و در سال 2011 پس از گذشت سه دهه آنها را در نمايشگاهي با نام «بهشت گمشده: ايران از آسمان» در لندن به نمایش گذاشت.
 
http://mj3.persianfun.info/img/93/3/Above-Iran/127645_944.jpg
 
آذربایجان
" گرستر" كه از پيشگامان عكاسي هوايي دنیا، درباره‌ي سفر حرفه‌اي خود و چگونگي گرفتن عكس‌هاي بي‌نظيري از ايران دهه‌ي 1970 اين‌چنين مي‌گويد: "در حالي كه بر فراز ايران سفر مي‌كردم، به اين فكر بودم كه مناظر فرهنگي و طبيعي سرزمين پارس با بيابان‌هاي نمكي و باغ‌هاي بهشتي‌اش براي تماشا از آسمان آفريده شده‌اند. آبادي‌هايش با قنات‌ها و آبراه‌هاي زيرزميني‌اش مثال بارز معماري بدون معمار هستند".
 
http://mj3.persianfun.info/img/93/3/Above-Iran/127647_260.jpg
 
ارگ بم
 
وي درباره‌ي سفرهاي هوايي خود نیز گفته است: "من تمام پروازها را با "دتريش هاف" كارشناس منطقه و باستان‌شناس آلماني انجام مي‌دادم. جاي او جلوي هواپيما پشت سر دو خلبان بود و من نزدیک در هواپيما، در قسمت مخصوص بار مي‌نشستم. حالت من براي عكاسي كاملا راحت نبود، اما ديد خيلي خوبي داشتم. از 11 آوريل 1976 تا 30 ماه مي 1978 بيش از صد پرواز (سيصد ساعت) داشتم. ما در برنامه‌ريزي‌مان تغيير فصل‌ها را تا حد امكان مدنظر قرار داده بوديم. اين امر موجب كشفيات شگفت‌انگيزي شد؛ بهار در ارتفاعات آذربايجان يكي از زيباترين مناظري است كه زمين در معرض ديد انسان قرار مي‌دهد. ما قصد داشتيم تمام نقاط كشور را پوشش دهيم، اما اين مساله به‌طور حتم از توان وسيله‌ي هوايي ما بيرون بود. چندبار تلاش كرديم از رشته كوه البرز عبور كنيم، اما موفق نشديم".
 http://mj3.persianfun.info/img/93/3/Above-Iran/127675_819.jpg
 
مقبره پیر بکران
"جورج گرستر" در حال حاضر در زوريخ سويس زندگي مي‌كند و به عنوان روزنامه‌نگار در روزنامه‌هاي سويسي و «نشنال جئوگرافيك» به فعاليت مي‌پردازد. تعدادی از عکس های هوایی او از ایران پیش از انقلاب را در زیر می بینید.
 
http://mj3.persianfun.info/img/93/3/Above-Iran/127673_296.jpg
 
مسجد امام اصفهان
نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :جمعه 1393/03/09 | 18:54 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

هجران - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - هوشنگ ابتهاج

سه شنبه 1393/03/06
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/03/06 | 16:41 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سه شنبه 1393/03/06

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/03/06 | 16:37 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

غزل - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -"محمد علی بهمنی"

سه شنبه 1393/03/06
دل خوشم با غزلی ساده همینم کافیست                        تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست                                
قانعم,بیشتر از این چه بخواهم از تو                                 گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست                             گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم                            گاهی از دور تورا خوب ببینم کافیست
اسمانی,تو در ان گستره خورشیدی کن                            من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه                           برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز                                که همین شوق مرا خوبترینم کافیست

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/03/06 | 16:33 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ما دو تا ...

سه شنبه 1393/03/06
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/03/06 | 16:28 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شعر - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ﻓﺮﺍﻣﺮﺯ ﻋﺮﺏ ﻋﺎﻣﺮﯼ

سه شنبه 1393/03/06
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻣﺖ                      ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﺧﺮﯾﺪﻣﺖ
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯼ ﮔﻞ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﺍﯼ                      ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﻧﭽﯿﺪﻣﺖ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ                    ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺪﯾﺪﻣﺖ
ﯾﻌﻨﯽ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ                           ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻣﺖ
ﮔﺮ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺍﯼ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﻣﻦ                         ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﺁﻓﺮﯾﺪﻣﺖ
ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﭽﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯ ﺧﺎﮎ                     ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺮﻭﺭﯾﺪﻣﺖ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﺋﯿﺖ                           ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻤﺖ ﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻣﺖ
ﺁﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﺸﻢ                            ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻣﺖ

نوشته شده توسط:ح. ك. حصاري| مورخه :سه شنبه 1393/03/06 | 16:26 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |
مطالب قدیمی‌تر