عشقه ها تار میزنند،سدر میرقصد و میبینم که قامت یک یاس شکسته زیر بار سنگین
انتقام.من همه ی شهر را گشته ام گونه های ترک خورده ام هزار بار کویر را به
خود دیده اند.نجواهایه دلم خاموش شده و پیرهن تنهایی ام این روزها عجیب اندازه
ی غصه هایم شده.قلب کوچکم گریه میکند و بهانه قمری را میگیرد،پنجره ی کوچکی
باز میشود و باران تندی به صورتم میخورد،بهار است ولی در سرزمین گمشده ی من دی
تازه آمده...در کنار مزرعه سیلی آفتابگردان مرا به یاد داغ روزهای دلتنگی
میاندازد این روزها حتی مترسک هم از دوستی با گنجشک ها لذت نمیبرد..چه شده .
چه بر سر دنیای خدا آمده،ما چه کرده ایم که حتی اشکها هم به صورتمان غریبی
میکنند،نمی آیند نمیبارند...معشوق من کجا رفته راهی کدام سرزمین شده ..من کجا
به او میرسم.شاخه ی سیبی تکانی میخورد و نور خورشید از لابه لایش قد
میکشد،ابرها می آیند و با قساوت آفتاب را شکست میدهند.من تهی شده از عشق روی
تپه بلندی آمده ام.روبهرویم همه تماشا برفی است..سرد..غمگین..بافتنی ام را
محکمتر میکنم و سوار بر قایق میشوم ماهی ها به خواب رفته اندو پاروهای ترک
خورده جان خود را دربازی آب از دست داده اند.نیلوفری را بوسیدم ،گریست و
مروارید اشکهایش پوست خشک مرا زنده کرد.دنیا را فراموش کرده ام تا نگاه میکنم
سکوت میبینم..پسرک دهقان آمده آب بردارد از این برکه آهسته آواز میخواند و من
نمیدانم چرا اکنون می گریم...پیراهنش پوسیده و چهری مردانه ای دارد از من
میپرسد چه فصلی است و من جوابش را بهار میدهم.خنده ای میکند و لبهای ترک خورده
اش هوس را در دلم میاندازد..یاد معشوق میافتم واز او رو میگرداند
دلم..میرود..قصه ی دلدادگی ام را به برکه گفته ام میداند که این روزها سوگوارم
و برایم هرروز هزار سال میگذرد...گیلاس ترشی میخورم ،یخ زده از سرمای دلم مزه
ی غریبی می دهد..خداوند من پوسیده شده ام ..برای پیکر بی جان من تابوتی بساز و
مرا در گور فراموشی بیانداز.من از روزهای تلخ خزان بیزارم من در زمان مرده ام
..کتاب تو در قلبم جان داده
نوشته شده توسط:حجت. ك. حصاري| مورخه :دوشنبه